تبليغاتX
گروه ديني و قرآن - فلسفه و منطق اسدآباد - طريق عرفان

گروه ديني و قرآن - فلسفه و منطق اسدآباد

علمي آموزشي خبري

بسم الله الرحمن الرحيم

 

تلخيص كتاب طريق عرفان   ( ترجمه و شرح رساله الولايه ، اثر: علامه طباطبائى ره(
با مقدمه و تفريط: حضرت آية اللّه حسن زاده آملى:  ترجمه  صادق حسن زاده

 

تهيه كننده : باب الله جدي زاهد 

 

در ابتدا مي خواهم روش خلاصه نويسي  از دكتر   حميد ملكى   نقل كنم تا شايد رهگشاي كارم باشد.

فن خلاصه نويسى و نكته بردارى 

مقدمه 

امروز دنياى مطالعه و يادگيرى بسيار وسيع است و صاحب نظران از آن به دنياى انفجار اطلاعات ياد مى كنند. مطالعه اگر براى زندگى بهتر و يادگيرى صورت بگيرد بايد نظام مند باشد. زيرا مطالعات پراكند نتايجى جز: آشفتگى ذهنى ، فزون سازى اطلاعات غيرضرورى ، به هدر دادن زمان و بهره اندك چيزى در پى نخواهد داشت .

امروزه به تجربه ثابت شده است كه پر كردن اوقات فراغت كار پسنديده اى نيست اين شعار اين گونه اصلاح شود: پر بار كردن اوقات فراغت ، به همين سبب هر اندازه افراد در انتخاب كتاب دقت كنند موفق ترند.

در اين مبحث مى خواهيم به دنياى استفاده بهتر و بهينه تر از جهان كتاب دريچه اى بگشاييم . حضرت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله مى فرمايد:

العلم وحشى قيدوه بالكتابه : دانش ، سركش است آن را با نوشتن به بند بكشيد.

خلاصه كردن مطالب و نكته بردارى عامل ماندگارى مطالعات است . زيرا پديده فراموشى در وجود انسان ، بسيار تاءثيرگذار است و نوشتن عامل نگهداشتن مطالب ضرورى است .

امروز ثابت شدن است كه بسيارى از افرادى كه :

الف : نكته سنج و دقيق صحبت مى كنند.

ب : در مجالس گفتنى بسيار دارند.

ج : سخنران زبردست اند.

د: هميشه در بسيارى از مباحث مستند صحبت مى كنند.

ه : در انديشه فرو مى روند و صحبت هايشان هم نوشتنى است .

و: ديگران از مجالس آنها نكاتى ياد مى گيرند.

كسانى هستند كه وقتى مطالعه مى كنند تاءمل ، نكته بردارى و علامت گذارى مى كنند.

بنابراين تلخيص ، راه گشاى خوب و قدم و مفيدى براى استفاده بهتر از مطالعات مجلات ، كتاب ها، روزنامه ها، دايرة المعارف و ديگر آثار بشرى است .

مفهوم تلخيص 

تلخيص يعنى خلاصه كردن (summarize To)، چكيده كردن . زمانى كه مطلبى زياد با حفظ كليت آن به مطلبى مختصر تبديل گردد، گويند تلخيص ‍ صورت گرفته است . البته اين معنا با نكته بردارى متفاوت است .

تفاوت تلخيص با نكته بردارى 

تلخيص يعنى كاستن از كليت مطلب ، بدين صورت كه گاهى مطالبى را حذف مى كنيم و مطالب ديگرى را باقى مى گذاريم . نكته بردارى بدان صورت است كه بدون توجه به اصل مباحث ، نكات مورد نياز يا داراى اهميت ، گزينش شود. در تلخيص يك كتاب يا نوشته ، اصل مطلب بدون خدشه به پيام آن ، در كوتاه ترين شكل حفظ مى شود و قسمت هاى غيرضرورى آن حذف مى گردد و ميزان حذف و گزيده سازى عبارت ها به مقصود و هدف تلخيص كننده وابسته است .

انواع تلخيص و اهداف 

1- تلخيص تفصيلى :

تهيه خلاصه و چكيده مطالب مهم و پرحجم با هدف ايجاد امكان مطالعه براى عموم . با خواندن اين نوع تلخيص مراجعه به اصل كتاب مورد نياز نيست .

2- تلخيص ارجاعى يا انگيزه اى :

تهيه خلاصه كتاب هاى كم حجم و مقالات مفيد، به منظور ايجاد و انگيزه در خواننده براى مراجعه به كتاب اصلى و مطالعه آن .

3- تلخيص آزاد:

تهيه خلاصه نكات مهم يك كتاب بدون توجه به رعايت انسجام و وحدت مطالب ، به منظور معرفى كتاب و نكات مهم به خواننده . اين شيوه در حقيقت نوعى نكته بردارى است .

4- تلخيص فهرستى :

تهيه خلاصه مطالب كتاب به شكل فهرست تفصيلى و معرفى كتاب آن .

5- تلخيص علمى :

تهيه خلاصه كتاب به صورت بيان نتيجه و مقصود نويسنده ، به منظور استخراج پيام ، اصول ، قواعد و مفاهيم خاص آن كتاب .

فوائد تلخيص 

1- تلخيص يك اثر در حقيقت ، استخراج مفيدترين جملات و نكات آن است .

2- با تلخيص ، در مراجعات بعدى نيازى به مطالعه كل اثر نيست .

3- فرد بعد از مدتى خلاصه بردارى تبحر مى يابد و گاهى مى تواند يك فصل از يك كتاب را در چند جمله چكيده كند.

4- گاهى در يك دفترچه 200 برگ متوسط محتواى ده ها كتاب موجود است كه خود نوعى دائرة المعارف متحرك است و با CD كه ظرفيت 1000 كتاب را داراست متفاوت است و گاه بهتر از آن است ، چون CD حجم فشرده كليت آثار است كه بايد با كامپيوتر مورد استفاده قرار گيرد؛

حال اين كه دفترچه باب بندى موضوعى شده و نيازى به كامپيوتر يا مراجعه به كل اثر را ندارد و مطالب ارزشمند و زيبا در موضوعات ويژه دسته بندى شده است .

5- گاهى با ارائه كار تلخيص مى توان يك كشكول متنوع علمى ارائه داد و چاپ كرد.

6- به تجربه ثابت شده افرادى كه خلاصه نويسى كنند حضور ذهن بيشترى نسبت به ساير افراد دارند.

روش و مراحل علمى تلخيص يك كتاب 

1. تعيين هدف تلخيص .

2. تعيين پيام .

3. ذكر مشخصات ظاهرى كتاب .

4. معرفى موضوع و شخصيت هاى كتاب .

5. تعيين قسمت هاى غيراصلى .

6. تعيين قسمتهاى غيراصلى ، ولى مهم .

7. يادداشت و نتيجه گيرى .

8. دانستن پيوند بين مطالب خلاصه شده .

9. پيرايش نهايى .

10. ارائه براى نقد افراد مطلع .

11. پاكنويس نهايى .

12. رفع نواقص احتمالى .

تجارب عملى 

در اين مرحله برخى تجارب مفيد كاربردى را به اطلاع مى رسانيم .

1. تهيه دفاتر متوسط 200 برگى و تقسيم بندى 20 صفحه اى آن با عناوينى چون شعرناب ، جملات و سخنان برجسته ، ابيات شورانگيز، خاطره ، داستان ، سياسى ، آسيب شناسى و...

2. به همراه داشتن برگه يادداشت براى بعضى از مطالبى كه در مجالس و سخنرانى ها يا از راديو و تلويزيون مى شنويد. نگارنده بارها حتى از پشت كاميون ها شعرهايى يادداشت كرده ام كه بسيار زيباست .

3. تجارب نشان مى دهد افرادى كه در يك سخنرانى يا يك جلسه ، يا مشاهده يك فيلم يا گفتگو، يادداشت مى كنند، بهتر برنامه را درك مى كنند. شما امتحان كنيد و در يك سخنرانى يا برنامه راديوئى بعضى نكات را يادداشت كنيد خواهيد ديد كه سخنرانى در ذهن شما نقش مى بندد و گويى ارتباط جديدى با سخنرانى و محتوا برقرار كرده ايد.

نتيجه گيرى 

دنياى وسيع دانش ، نيازمند ايده هاى ارتباطى است كه اصطلاحا ارتباط با موضوع خوانده مى شود و فن خلاصه نويسى و نكته بردارى روشى است كه اين مسير را آسان تر مى كند. اين مباحث براى پرباركردن اوقات مطرح شده است . و تلخيص منظم ، موضوعى و دست يافتنى براى فرد در فعاليت مطالعاتى روزانه ، دائرة المعارف هاى ويژه فراهم مى كند كه هميشه مى توان به آنها مراجعه و بهره هاى لازم كسب نمود.


  فهرست مطالب
  مقدمه چاپ دوم
 
فصل اول : درباره اينكه براى ظاهر اين دين ، باطنى و براى صورت حقه اش ، حقايقى است
     
تعريف امور حقيقى و امور اعتبارى
     
كامل كننده اين بحث
     
بيان دلائل روايى
     
تحمل حديث ما دشوار است
     
اصحاب اسرار
 
فصل دوم : از آنجا كه اين نطام ، نظام اعتبارى و قراردادى نيست پس از چه واقعيتى برخوردار است
     
خصوصيت عالم مثال
     
كامل كننده اين بحث ، دلائل قرآنى و روايى در اين خصوص
 
فصل سوم : راهيابى به باطن عالم و اسرار غيب مخصوص انبياء نيست بلكه براى همگان امكان پذير است
     
كامل كننده اين بحث
     
آيات رويت
     
روايات رويت
 
فصل چهارم : بعد از اثبات امكان شهود خدا طريق وصول و دستيابى به اين كمال چيست ؟
     
ادامه بحث
      گروه اول : مردم عادى
      گروه دوم : زاهدان و عابدان
      گروه سوم : عارفان و مشتاقان
  فصل پنجم : درباره آنچه كه انسان به كمال خويش نائل مى شود
      كامل كننده اين بحث

به دليل اهميت مقدمه آن را به طور كامل مي آوريم و در ادامه فصل ها را خلاصه كرده به طوري كه انسجام مطالب حفظ و از مراجعه به اصل كتاب، كفايت نمايد . البته اين كار نيازمند به راهنمايي و كمك استاد گرامي است تا كامل گردد.

مقدمه چاپ دوم

بسم الله الرحمن الرحيم

يكى از آثار نفيس و كم نظير علامه طباطبائى رسالة الولاية است كه در عين اختصار و ايجاز مطالب محورى را مطرح ساخته و از رازهاى نهفته دين پرده برداشته است . اين رساله ارزنده شاهكار علامه طباطبائى است ؛ چنانكه آيت اللّه جوادى آملى آن را (بهترين ) ايشان دانسته و آيت اللّه حسن زاده آملى فرمود: ( مادبه اى آسمانى آراسته براى نفوس مستعده به نور ولايت است ).

مولف در اين رساله از ( ولاية اللّه ) و ( ولى اللّه ) شدن گفته است و كمال حقيقى انسان را در سايه پذيرش ولايت الهى امكان پذير دانسته ؛ يعنى انسان در ذات خدا فانى و در بقاء شود و چنين كسى لايق عنوان (ولى الله )مى گردد. اما چه مراحلى را بايد سپرى نمايد تا به آن ( فناى ذاتى ) برسد و ولى اللّه به شمار آيد؟ علامه طباطبايى در پنج فصل طريق و اصول به آن مقام رفيع را بيان فرموده است . شايان ذكر است كه از علل پر جاذبه و دلنشين بودن اين رساله ، اين است كه خود مولف اين مراحل را طى كرده و در واقع حالات تو مشاهدات خود را به عنوان يك (سفره نامه عرفانى ) گزارش نموده است . مولف محترم در فصول اول براى ظاهر دين باطنى را اثبات كرده و دلائل عقلى و نقلى را در اين خصوص به كار گرفته است و تاكيد نموده كه در دو منابع اصيل قرآن و سنت ، معارف و رازها و علوم سرى نهفته است كه از دسترس ما مخفى مانده و كسى جز خداوند متعال يا شخصى كه خدا بخواهد و بپسندد، ديگرى از آن مطالب اسرارآميز اطلاعى ندارد و كتاب الهى سرشار از چنين مطالبى است و بهترين مويد براى اين مساءله ، وجود اصحاب اسرار براى پيامبر صلى اللّه عليه و آله و ائمه اطهار عليه السلام است كه بعضى از مسائل را فقط در اختيار آنها قرار مى دادند؛ چنانكه امام صادق عليه السلام احاديثى را براى جابر بيان كردند و آنگاه فرمود: (اگر اين احاديث را بر ملا سازى ، پس لغت خدا و ملائكه و همه مردم بر تو باد!).

در فصل دوم براى روشن شدن كيفيت و نوع اسرار و حقايق دين به بيان ارتباط عالم ماده و عالم مثال و عالم عقل با يكديگر پرداخته و خصوصيات هر يك از آن عوالم را به اختصار آورده است و چگونگى رهايى انسان از عوالم ماده و توجه به ماوراى ماده را بيان فرمود است و اينكه چه عوالمى را پشت سر گذاشته و چه عوالمى را در پيش رو دارد.

در فصول سوم راهيابى به باطن عالم و اسرار غيب و ارتباط با ماوراء طبيعت را براى همگان امكان پذير دانسته آن را منحصر به انبياء الهى نساخته است و تاكيد كرده كه انسان مى تواند با انقطاع از دنيا به اسرار عالم و باطن اين نشئه ماده راه بايد و آن را مشاهده كند حتى در همين نشئه براى اوليا اللّه لقاء اللّه امكان پذير است و آيات و روايات روئيت در اين خصوص بهترين گواه مى باشد.

در فصل چهارم طريق وصول و دستيابى به شهود حقايق ولقاء اللّه را بيان فرمود و يگانه طريق آن را، طريق معرفت نفس دانسته كه موجب پيدايش ‍ معرفت حقيقى مى گردد و سالك در سايه آن به فناى ذاتى دست مى يابد و توجه ذاتى را با تمام وجود احساس مى كند. مولف 22 حديث از امام على عليه السلام درباره معرفت نفس و اهميت آن ذكر كرده است . در همين فصل است كه علامه طباطبائى پس از اقامه برهان عقلى مى فرمايد:( اين برهان از مواهب الهى است كه مخصوص به اين رساله مى باشد و جاى ديگرى مطرح نشده است و خدا را بر اين عنايت سپاسگزارم .

در فصل پنجم كه آخرين فصل كتاب است ، مولف محترم تصريح مى كند كه اين فصل توضيح گونه اى است براى مطالب فصل دوم وبا استفاده از آيات قرآنى اثبات مى كند كه از خصوصيات و مقامات اولياء كسى جز پروردگارشان آگاه نيست و بر آن احاطه اى ندارد و اين افتخار براى آن بس ‍ است كه ولايت امر اولياء اللّه را خداوند به عهده گرفته و مربى و بشارتگران نيز خداوند سبحان است و هو الولي الحميد (1) و انسان در اين مرحله از ( اعتماد به نفس ) مى رهد و فقط ( اعتماد به خدا) در او جلوه مى نمايد.

براى آشنايى هرچه بيشتر بار رساله ارزنده الولاية و اهميت آن ، فرمايشات آيت اللّه جوادى آملى را در اينجا مى آورم : ايشان بيش از هر چيز به مساءله ولايت اهميت مى دادند. معناى و لايت آن است كه انسان به جايى برسد كه عالم و آدم را تحت تدبير خداى سبحان ببيند ولا غير. انسانى كه از خود فانى است ، تحت ولايت خداست ، انسانى كه از خود استقلال و اختيار و اراده نشان مى دهد، هرگز تحت ولايت خدا نخواهد بود. انسان ، هنگامى به مقام ولايت مى رسد و از اولياى خاص الهى به شمار مى آيد كه از خود اراده استقلالى نشان ندهد و اين متفرع است بر اينكه خود را نبيند؛ لذا نه به خود متكى باشد و نه به ديگران . آنگاه است كه مى تواند بگويد: ان ولى اللّه الذى نزل الكتاب و هو يتولى الصالحين (2) چنانچه رسول خدا - عليه آلاف التحيه و الثناء - فرموده است اين ولايت كه انسان در تحت تدبير خداى سبحان باشد و ذات و صفت و فعل او را خداى سبحان تدبير كند و لا غير، مخصوص انبياى الهى نيست ، رسالت و نبوت امر اختصاصى است ؛ اما ولايت امرى است عام . در ولايت براى ابد به روى انسانها گشوده است .

مقام نبوت و همچنين رسالت او مواهب خاصه است كه اللّه علم حيث يجعل رسالته (3) اما راه تهذيب نفس كه انسان را زير پوشش ولايت حق ببرد و موجب شود مستقيما از سرپرستى خداى سبحان مدد بگيرد، به روى همگان باز است ... مشاهده اسرار عالم مخصوص انبيا نيست ، ديگران هم مى توانند به اين مقام برسند ؛ با اين تفاوت كه انبيا، قويتر و بيشتر مى بينند و شاگردان آنها كمتر ؛ ولى اين چنين نيست كه پى بردن به اسرار غيب منحصرا مخصوص انبيا باشد و ديگران راهى به آن نداشته باشند. چون هيچ نعمتى بهتر از اين نيست كه انسان در تحت ولايت و سر پرستى خداى سبحان باشد ؛ بنابراين بايد راه رسيدن به اين نعمت را هم جستجو كرد و قرآن كريم راه را به انسان ها نشان داده است .

مرحوم علامه طباطبايى چون خود همانند بعضى از اساتيد خاص خويش ‍ سالك اين طريقت و راهى اين راه بود ؛ لذا توانست سفر نامه اى بنويسد كه همان رساله ولايت است . زندگينامه طورى است كه در متن تاريخ مى گذرد، سفر نامه آن است كه سير من الخلق الى الحق را بازگو كند و اين انسان تا نرفته و راه را از نزديك نپيمود، توان گويايى ندارد، همچنان كه آنها كه رفته اند توفيق باز گو كردن براى ديگران ، نصيب همه آنها نشد، يا بعضى نخواستند بگويند ؛ ولى مرحوم علامه از تعداد علماى راهى اين راه بود كه به مقدار اينكه راه را طى كرد توانست براى ديگران باز گو كند، يعنى مشهود را مبرهن كند. آن توانايى در مرحوم علامه بود كه حضور را حصول و مشهود را مفهوم و عرفان را برهان كند ؛ به قلم بياورد و بتواند آنچه را يافت مستدل كند. (4)

حوزه علميه قم      -   صادق حسن زاده

فصل اول : درباره اينكه براى ظاهر اين دين ، باطنى و براى صورت حقه اش ، حقايقى است

تعريف امور حقيقى و امور اعتبارى 

مى گوييم : همانا موجودات از يك نظر به دو قسم تقسيم مى شوند ؛ زيرا هر معنايى كه ما آن را ادراك مى كنيم ، يا براى آن ادراك ، واقع و مصداق خارجى وجود دارد - چه ادراك كننده اى باشد يا نباشد - مانند جواهر خارجى از قبيل جماد و نبات و حيوان و امثال اينها ؛ يا براى آن ادراك ، واقع و مطابق و مابه ازاء در خارج وجود ندارد (يعنى اگر اين ادراك ما نباشد، آن نيز وجود نخواهد داشت ) مثل مالكيت ؛ زيرا چيزى از مالكيت ، غير از مملوك - مثلا زمين - و خود مالك - مثلا انسان - در خارج نمى يابيم تا به آن مالكيت اطلاق كنيم ؛ بلكه مالكيت معنايى است كه وجودش استوار به ادراك است و اگر آن ادراك و اعتبار نباشد، نه ملكى وجود دارد و نه مالكى و نه مملوكى ؛ بلكه فقط انسان مى ماند و زمين .

قسم اول از اين ادراكات ، حقيقت و قسم دوم اعتبار نام گرفته است .

ما اين مطلب را در كتاب اعتبارات خويش ، مبرهن ساخته ايم كه هر امر اعتبارى تكيه به يك امر حقيقى و تكوينى دارد كه تحت آن است (5) (يعنى امور اعتبارى داراى ريشه تكوينى است ).

پس هنگامى كه ما خوب بررسى و تاءمل مى كنيم به اين مطلب دست مى يابيم كه تمامى معانى مربوط به انسان و ارتباط هايى كه بين خود اين معانى وجود دارد، امورى اعتبارى و وهمى هستند ؛ مثل مالكيت و اختصاصات آن و رياست و معاشرتها و مسائل مربوط به آن و امورى از اين قبيل .

انسان بر حسب ظاهر، با يك نظام قرار دادى و اعتبارى زندگى مى كند ولى برحسب باطن و حقيقت امر، در يك نظام طبيعى و تكوينى به سر مى برد ؛ پس اين (نكته بسيار مهم ) را خوب درياب و درك كن !

سپس بايد اين مطلب را دانست كه آنچه از معارف متعلق به مبدا مى باشد و از احكام و معارف كه متعلق به نشئه بعد از اين دنياست كه دين مبين ، شرح و بيان آنها را عهده دار شده ، همه به زبان اعتبار بيان گشته كه تا مل صحيح ، اين مساءله را گواهى مى كند.

پس معارف و احكامى كه در دين مطرح شده ، همه آنها از حقايق ديگرى به زبان اعتبار حكايت مى كند و اين مرحله احكام است ، پس دين الهى ، امور جارى در نشئه ديگر را كه بعد از نشئه اين دنياست ، مترتب به مرحله احكام و اعمال مى داند و حقيقت آنها را منوط و مربوط به همان نشئه رقم مى زند.

كامل كننده اين بحث 

بيان دلايل قرآن و روائى در اثبات وجود باطن براى ظاهر اين دين ؛ همانا كسى كه به قرآن و سنت رجوع نمايد و هر دو را كاملا مد نظر داشته باشد، برايش مسلم و قطعى خواهد بود كه در اين دو منبع اصل معارف و رازها و علوم سرى نهفته است كه از دسترس ما مخفى مانده و كسى جز خداوند متعال - عزاسمه - يا شخصى كه خدا بخواهد و بپسندد، ديگرى از آن مطالب اسرارآميز اطلاعى ندارد و كتاب الهى سرشار از چنين مطالبى است و در اين خصوص ، فرمايش خداوند سبحان در قرآن ، كافى است ؛

و ما هذه الحياة الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لحيوان لو كانوا يعلمون (7)

( ترجمه : اين زندگى دنيا جز سرگرمى و بازيچه نيست و زندگى حقيقى ، همانا در سراى آخرت است ؛ كاش مى دانستند)

همانا زندگانى حقيقى و راستين ، همان زندگانى آخرت است ؛ به دليل اينكه خداى سبحان در اين آيه شريفه ، زندگى دنيا را تنها سرگرمى و بازيچه به شمار آورده و حيات واقعى را منحصر در حيات اخروى نموده است و اين انحصار يا به طريق قصر افراد است (يعنى نفى شركت و اشتراك و اين ، زمانى است كه مخاطب معتقد به شركت باشد) و يا به هنگامى به كار گرفته مى شود كه مخاطب ، به عكس حكمى كه اثبات كرده ايم ، باور داشته باشد.

همانطور كه اين فرمايش خداى سبحان آن مطلب را گواهى مى كند كه : بعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون عترجمه : از زندگى دنيا ظاهرى را مى شناسند و حال آنكه از آخرت غافلند.

و اين آيه به ما تفهيم مى كند كه همانا براى زندگى دنيا، چيز ديگرى هم هست كه غير از ظاهر آن مى باشد و آن چهره باطنى است ، كه همان سراى آخرت است . اين نكته از كلمه غفلت در آيه فهميده مى شود.

بيان دلائل روايى 

اخبار و رواياتى درباره اين مطلب در كتاب ( بحارالانوار) به نقل از كتاب ( المحاسن ) آمده است كه از آن جمله ، فرمايش پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله است فرمود:

انا معاشر الانبياء، نكلم الناس على قدر عقولهم (11)

ترجمه : همانا ما گروه پيامبران با مردم در خور فهمشان سخن مى گوييم .

مى گويم : و اين تعبير زمانى پسنديده است كه امور و مطالبى وجود داشته باشد كه فهم شنوندگان از مردم ، به آنها دست نيابد و اين مطلب روشن است و فرمايش پيامبر صلى اللّه عليه و آله كه فرمودند: نكلم ... و نفرمودند: معارفى كه پيامبران الهى عليه السلام تبيين كرده اند به اندازه فهم و درك امت هاى خودشان بوده است و در بيان معارف ، گرايش به آسان گويى و دروي از بيانات دشوار داشته اند، البته به اين معنا نيست كه معارف زياد را منحصر به اين روش نمايد تا ارفاق و لطفى براى اين عقل ها باشد و از مجموع مردم فقط بعضى ها مورد عنايت و خطاب قرار گيرند.

و از اينجا دانسته مى شود كه براى اين معارف ، مرتبه اى مافوق مرتبه بيان لفظى وجود دارد كه اگر از آن مرتبه عالى به اين مرتبه معمولى ، تنزل نمايند، عقل هاى عادى ، ظرفيت پذيرش آن حقايق را نخواهند داشت ؛ علتش اين است كه يا آن معارف را بديهى نمى دانند و يا اينكه با يافته هاى عادى كه مورد تاييد عقل هاى معمولى آنها قرار گرفته ، آن حقايق را ناسازگار مى بينند.

 تحمل حديث ما دشوار است 

و از جمله رواياتى كه در اين باره مطرح است ، خبر مستفيض مشهورى است كه مى فرمايد:

ان حديثنا صعب مستصعب ، لا يحتمله الا ملك مقرب او نبى مرسل او عبد مومن امتحن اللّه قلبه بالايمان . (12)

(ترجمه : همانا حديث ما دشوار و بسيار سنگين است و آن را جز فرشته مقرب ، يا پيامبر مرسل ، يا بنده مومنى كه خداوند دلش را با ايمان امتحان كرده ، بر نمى تابد.)

اصحاب اسرار 

مى گويم : رواياتى كه در اين خصوص وارد شده بيش از آن است كه به شمارش در آيد. و بعضى از اصحاب پيامبر صلى اللّه عليه و آله كه و اصحاب ائمه اطهار عليهم السلام از اصحاب اسرار هستند مانند سلمان فارسى ، اويس قرنى ، كميل بن زياد نخعى ، ميثم تمار كوفى ، رشيد هجرى و جابر جعفى - رضوان اللّه تعالى عليهم اجمعين - (26)

 

فصل دوم : از آنجا كه اين نطام ، نظام اعتبارى و قراردادى نيست پس از چه واقعيتى برخوردار است


به عبارت ديگر؛ اكنون كه روشن شد كه اسرار و حقايقى در باطن احكام الهى و اديان آسمانى نهفته و مكنون است ، جاى اين پرسش مى باشد آن اسرار و حقايق از چه سنخى است ؟

در جواب مى گوييم : با برهانهاى عقلى به اثبات رسيده كه عليت و معلوليت به نحو كمال و نقص مى باشد و هر معلولى نسبت به علت مناسب خود مانند سايه است نسبت به صاحب سايه . (و الزاما همه كمالات معلول در علتش به نحو كامل ترى موجود خواهد بود) و همچنين مبرهن شده كه همانا نقص ها از لوازم مرتبه معلوليت است و اينكه اين نشئه ماده و طبيعت ، مسبوق الوجود نشئه هاى ديگر است و اين ارتباط نيز به طريق عليت و معلوليت خواهد بود تا اينكه به حق اول و خداوند سبحان (كه عله العلل و غنى بالذات و واجب الوجود است ) منتهى گردد.

از كل اين مباحث اين نتيجه به دست مى آيد كه همانا تمام كمالات موجود در اين نشئه پايين ، بدون هيچ نقصى در نشئه و عالم مافوق آن ، كه جنبه على براى نشئه طبيعت دارد به طرز عالى تر وجود دارد و همانا اين نقصانها فقط به اين نشئه پايين ، اختصاص دارد و در نشئه و عالم بالا خبرى از آنها نيست و البته اين جريان كمبودها در آنجا جارى نمى باشد و اين حقيقت به طور فشرده ذكر شد و شرح و تفصيلش آن طور كه سزاوارش بود، يا بسيار دشوار است و يا امكان ناپذير.

خصوصيت عالم مثال 

اينك با تامل كافى و وافى ، اين مطلب را به روشنى در مى يابيم كه اين نقصانها و كمبودها و دردها ريشه در ماده و عالم طبيعت دارد كه آن نقص ها يا از اول وجود داشته و يا بعدا به واسطه اى تحقق پيدا كرده است مانند نقص هاى خلقت و نقص هاى خيالى و وهمى (27). پس آنجا كه ماده اى نباشد، نقص و كمبود نيز وجود نخواهد داشت .

پس نتيجه اينكه ، دردها و نقصانها و گرفتاريها منحصر به زندگى اين دنياست . لذا اين مصائب و نقص ها و عيوب به عالم مثال - كه فوق عالم طبيعت است و غير مادى مى باشد - راه ندارد و همانا موجودات عالم مثال ، صورتهاى بدون ماده هستند و در لذتهاى مثالى نيز هيچ آثار تيرگى و آلودگى و عامل منافى وجود ندارد.

و مراد ما از ماده ، همان جوهر نامحسوس است كه انفعال پذير مى باشد، نه اينكه منظور ما جسميت باشد كه صورتى است بدون ماده ، اين (نكته بسيار مهم ) را خوب درك كن ! (28)

وقتى دوباره تاءمل و دقت مى كنيم در مى يابيم كه در عالم مثال نيز حد و مرز و نقصان وجود دارد؛ چرا كه براى هر محدودى در ذات خود مرتبه اى خالى از حد وجود دارد كه خارج از ذات اوست چنانكه اين مساءله در جاى خود مبرهن شده است . (هر چند عالم مثال از نقصانهاى جهان ماده مبر است ولى محدوديت لذتها و مرز بندى ميان آنها در نشئه مثال ، نقص بزرگى به شمار مى آيد).

و اين نيست مگر به خاطر حدود وجودى و ظرفيت وجود؛ ولى در عالم تجرد كه مافوق عالم مثال است ، همه اين محدوديتها و مرز بندي ها ساقط مى باشد و تمامى اين كمالات و لذايذ به طريق وحدت و جمع و كليت و ارسال ، موجود است . اين مطلب را خوب تحويل بگير!

بلى ، بين آغاز و بازگشت ، فرق ديگرى نيز هست و آن همانا اين است كه ماده صورتهاى مثالى ، همان نفس است كه به اذن پروردگارش اين صورتهاى براى او ايجاد مى شود. و از آنجا كه اين صورتهاى مثالى مدتى در نشئه ماده بود و به آن تعلق داشته كه اين نشئه همان عالم و هم اعتبار است و ملكات و احوالى را بر خود كسب نموده كه چه بسا با نشئه مثال نزولى سازگار نيست . پس همانا اين نشئه دنيا مشغول كننده و حجابى است براى عاملهاى ماوراى خود. پس چه بسا اين ملكات به دست آمده در دنيا، خود حجاب هايى به شمار آيند و اين در اثر توجه و نگريستن به عالم پايين و دنيا و غفلت از حق است . و چه بسا اين ملكات غير از اين باشند كه در آن نيز در اثر بى توجهى وعدم رغبت به جلوه هاى فريبنده عالم ماده و اعراض اين دنياى پست و پاره كردن رشته تعلق و دل بستگى به عالم طبيعت - كه مقتضاى ضرورت اين تعلق است و توجه كردن و روى آوردن به ماوراى عالم ماده و انس گرفتن به آن است .

عالم تجرد تام نيز ضرورتا چنين است ؛ اين به جهت زياد بودن معلوم هاى آن نشئه مشاهده مى شود و فرشتگان مثالى و روح هاى صورى برزخى جلوه گر مى شود و جميع انواع لذتهاى كه نفس آنها را قبلا در عالم ماده مشاهده نمود به بهترين و شيرين ترين شكل مشاهده خواهد نمود از قبيل چشيدنيها، نوشيدنيها، لباسها، زنان ، آوازها و شنيدنى ها و ديدنى ها. همه اين لذتها به طريق تمثيل ، تمثل يافتن مافوق در طرف مادون - با توجه به مراتب نزول - است . اين مطلب را خوب تحويل بگير

و در عالم تجرد، هيچ گونه درد و رنج مادى و وهمى وجود ندارد ودر آنجا از بيمارى و خستگى نيز خبرى نيست . همه اين نقصانها و دردها گرفتاريها چون در عالم مثال نيست به طريق اولى در عالم تجرد نيز نمى باشد.

كامل كننده اين بحث ، دلائل قرآنى و روايى در اين خصوص 

مى گوييم : هنگامى كه ما درباره خصوصيات شريعت اسلام بلكه همه اديان الهى ، خوب تدبير و دقت مى كنيم ، اين مطلب را در مى يابيم كه تنها هدف و مقصود در آنها، توجه دادن انسانها به ماوراء طبيعت است و اين راه اديان الهى ، يك دعوت آگاهانه به سوى خداست ؛ پس به هر طريق ممكن ، اين هدف مورد نظر مى باشد و اديان بر اين محور در حال طواف و گردش اند. سپس اين مساله مورد توجه قرار گيرد كه مردم از نظر درجات انقطاع از عالم ماده و حركت به سوى خداوند سبحان ، چند گروه اند:

گروه اول : انسانهاى تام الاستعدادى هستند كه در مقام علم و عمل انقطاع تام دارند و كاملا دل از عالم ماده كنده اند و يقين كامل به معارف الهى دارند و دلبستگى شان فقط خداست ، اين چنين انسانى مى تواند ماوراء طبيعت را مشاهده نمايد و اشراف بر انوار الهى پيدا كند، مانند پيامبران ، كه اين گروه در كلام الهى مقربين نام گرفته اند.

گروه دوم : انسانهاى تام الايقان و اهل يقين اند كه انقطاع تام از عالم طبيعت ندارند و اين به جهت آن است كه هنوز تحت تاثير افكار نادرست و ياس آور و مورد تهاجم بعضى از دلبستگى هاى دنيوى قرار دارند كه اين امور آنها را از توجه نمودن كامل به ماوراء طبيعت و رهائى كامل از نشئه ماده ، نااميد مى سازد.

گروه سوم : كسانى اند كه نه جزو گروه اول قرار مى گيرند و نه گروه دوم و گروه اين افراد را، مردم ديگر كه اكثريت را دارند تشكيل مى دهند و اين گروه - البته به استثناء اهل عناد و انكار و الحاد - كسانى اند كه مى توانند عقايد صحيح و اعتقادات واقعى در خصوص مبدا و معاد به دست آورند و طبق آن به طور اجمالى - نه تفصيلى - عمل نمايند. و اين تنزل از جهت دنيا گرايى و پيروى از خواهش هاى نفسانى و دنيا دوستى آنهاست ؛ پس اين حب دنيا و جلوه هاى فريباى آن موجب دل مشغولى و توجه بيش از حد به آن مى شود و همين امر سببى است كه تمام حركات و سكنات انسان براساس دنيا محورى و دنيا دوستى قرار گيرد، و خود اين مساله گرايش  شديد نفس به دنيا را فراهم مى آورد و همت و تلاش انسان فقط در راستاى عالم ماده قرار مى گيرد و از ماوراى ماده غافل مى شود و اين موجب ركود و توقف آن شده و از به دست آوردن اعتقادات صحيح باز مى ماند به طورى كه هيچ تاثيرى براى او ندارد و فعاليت نيز نمى يابد و تنها به يك سرى اعمال خشك و ظاهر مى پردازد و از حقيقت آن و سرايت ظاهر به باطن و تحقق لوازم آن اعمال ، فرو مى ماند و اين مساله اى است واضح و نياز به توضيح بيشتر ندارد.

فصل سوم : راهيابى به باطن عالم و اسرار غيب مخصوص انبياء نيست بلكه براى همگان امكان پذير است


نزد بزرگان اديان الهى ، هيچ شك و ترديدى نيست كه همانا انبياء عليه السلام - با اختلاف مراتبى كه دارند - با ماوراء طبيعت ؛ در ارتباط هستند و بر امور باطنى اطلاع دارند. پس آيا اين مقام و مرتبت ، فقط مخصوص آنان مى باشد و يك موهبت الهى انحصارى براى آنهاست يا اينكه براى ديگران نيز كه اقتداى علمى به آنان نموده اند، امكان پذير است ؟

در توضيح اين مطلب مى گوييم : دليل ما اين است كه نسبت عالم ماده با وراى ماده ، نسبت عليت و معلوليت و كمال و نقص است ما از اين ارتباط تغيير به ظاهر و باطن مى كنيم .

از آنجا كه ظاهر ضرورتا مشاهده مى شود و شهود ظاهر، نمى شود خالى از شهود باطن باشد؛ براى اينكه وجود ظاهر، بالفعل مشهود است و از آنجا كه ظاهر، و حد و تعيين باطن است است ، پس اگر انسان از اين حد اعراض  نمايد و با مجاهدت و كوشش بسيار آن را به فراموشى بسپارد، ناگزير باطن را مشاهده خواهد كرد و همين مطلوب ماست .

در حقيقت اينجا كه نيز نظام على و معلولى حاكم است . ظاهر مشهود است و قائم به باطن است ، گرچه باطن هم مشهود است اما ما نمى بينيم . وقتى ما شاهد ظاهر هستيم ، باطن نيز با فعل مشهود ما است اگر كسى چشم باطنش ‍ باز شود امكان ندارد از شهود ظاهر پى به مشهود باطن نبرد؛ چون كه وجود ظاهر از اطوار وجود باطن است . ظاهر همان باطن است كه تجلى كرده است . پس با همين عالم ماده ، باطن آن نيز مشهود است .

ظاهر حد باطن است و در حقيقت باطن محدود مى شود به عالم ظاهر، اگر انسان بتواند اين حد را با مجاهد بشكند واز آن غفلت بورزد، حتما باطن عالم را مشاهده خواهد كرد.

. مرتبه علياى هركس همان عالم مثال است خصوصبات مختص به آن مرتبه از مراتبه و عالم مخصوص ‍ آن را نيز فراموش خواهد كرد؛ ولى در عين حال ، اين نيت و حقيقت خودش ‍ را كه همان من است كه مشاهده ضرورى و جدا ناپذير است .

دليل مهم و عمده انكار كنندگان اين سعادت ديدار حق تعالى ، اين پندار است كه شهود حق تعالى امرى محال است و چنين استدلال كرده اند كه وجود خداوند سبحان از اعراض و جهات و مكانها، پاك و مبر است ، لذا تعلق رؤيت بصرى بر خداوند متعال است ، به سبب اينكه اگر بخواهيم خدا را ببينيم بايد خدا داراى جسم و مكان و وضع خاصى باشد. اين اشكال را خوب تحويل بگير! و محدثين اين گروه يك سلسله اخبار و رواياتى را كه رويت خداوند را جايز ندانسته ، تمسك جسته اند و از طرف ديگر تمام آيات و احاديثى را كه رويت خداوند را اثبات مى كند، حمل بر مجاز كرده اند و تاءويل نموده اند و امثال اين دلايل را مطرح كرده اند.

و اين مطلبى است كه برهانهاى قطعى عقلى آن را اثبات مى كنند و ظواهر قرآن و سنت نيز آن را گواهى مى نمايند؛ بلكه مقتضاى براهين عقلى ، محال بودن جدائى ممكن الوجود از چنين شهودى است و آنچه كه مطلوب است ، علم به شهود است كه همان معرفت مى باشد، نه اينكه اصل شهود بديهى كه از آن تعبير به علم حضورى مى شود و خلاصه ، چون عمده نفى مخالفان شهود، متوجه مساءله رويت خداست ، لذا ما بعضى از دلايل رويت را ذكر مى كنيم و بقيه را به آينده محول مى كنيم ان شاء اللّه .

آيات رويت  

. وجوه يومئذ ناضرة الى ربها ناظرة (34)

در چنين روزى كه ، چهره هايى تازه و خرم باشد، به سوى پروردگارشان نگران .

2. و ان الى ربك المنتهى

و اينكه سر انجام ( همه كار و همه چيز) با پروردگار توست .

3. و اليه تقلبون

به سوى او باز گردانده مى شود.

4. و انا الى ربنا لمنقلبون (35)

و ما به (درگاه ) پروردگارمان روى مى آوريم .

5. والي اللّه المصير

و سير بازگشت به سوى اوست .

6. و اليه ترجعون

به سوى او باز گردانده شويد.

7. و لقد اتينا موسى الكتاب فلا تكن فى مريته من لقائه

و به راستى به موسى كتاب داديم ، پس در لقاى او (باخدا ترديد مكن .

8. الاالى اللّه تصير الامور

بدانيد كه كارها به سوى خداوند باز مى گردد.

روايات رويت 

از رواياتى كه در اين باره مطرح است حديثى است در كتاب محاسن برقى كه به طور مسند از زراره و او نيز از امام صادق عليه السلام نيز نقل كرده كه در خصوص آيه شريفه : و اذا اخذ ربك من بنى آدم من ظهور هم ذريتهمم و اشهدهم على انفسهم (39)

( ياد كن ) هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ، ذرية آنان را برگرفت و ايشان را بر خودشان گواه ساخت ، فرمود: آن ، معاينه و ديدن خدا بود، پس خداوند آن ديدن را از ياد ايشان برد و اقرار و گواهى دادن را در دلهايشان ثابت نگاه داشت و اگر اين چنين نبود هيچ كس خالق و رازق خود را نمى شناخت و اين همان فرمايش خداست كه : و لئن سالتهم من خلقهم ليقولن اللّه اگر از ايشان بپرسى چه كسى ايشان را آفريده ، بى شك خواهند گفت : اللّه !

و نيز روايت ديگرى در تفسير قمى به طور مسند از ابن مشكان و او نيز از امام صادق عليه السلام درباره اين آيه شريفه نقل كرده : و اذ اخذ ربك ... بلى كه از حضرتش پرسيدم : اين معنا به طور معاينه و ديدن بود؟ فرمود: آرى ، معرفت را از دست ندادند ولى خصوصيات آن به زودى آن خصوصيات به يادشان خواهد آمد و اگر معرفت را فراموش كردند و به زودى از دست مى دادند احدى نمى فهميد كه خالق و رازق او كيست و كسانى كه در اين نشئه كافر شدند، افرادى هستند كه در آن نشئه كافر شدند،و ايمان نياوردند و اقرارشان زبانى بوده و اينها همانهايى هستند كه خداوند در حقشان فرموده : فما كانوا ليومنوا بما كذبوا من قبل (40)ايمان نخواهد آورد به چيزى كه در سابق ، آيه را تكذيب كرده بودند.

ودر كتاب كامل الزيارة ابن قولويه ، به طور مسند از ابن ابى يعفور، او نيزاز امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه فرمود: وقتى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در منزل فاطمه عليه السلام تشريف داشت در حالى كه امام حسين عليه السلام در آغوش پيامبر بود ناگاه پيامبر گريست و به سجده افتاد پس فرمود: اى فاطمه ! اى دختر محمد صلى اللّه عليه و آله همانا خداوند على اعلى در همين خانه و؛ در همين ساعت ، در زيباترين چهره و بهترين هيت ، خود را به من نشان داد و فرمود: اى محمد ( عليه السلام ) آيا حسن ( عليه السلام ) را دوست مى دارى ؟ گفتم : آرى او نور چشم من و ريحانه من و ميوه دل من و ميان دو چشم من است !

خداوند براى من فرمود: اى محمد! - پيامبر در اين هنگام دستش را روى سر امام حسين عليه السلام گذاشت - بر تو مبارك باد مولودى كه بركات من و صلوات من و رحمت و رضوان من بر اوست . (44)

و همچنين از جمله آن روايات است فرمايش امام على عليه السلام كه به حد استفاده رسيده كه فرمودند: لم اعبدربالم اره ؛ من هرگز عبادت نمى كنم پروردگارى را كه نديده ام .

و فرمايش ديگر امام على عليه السلام كه فرمودند: ما رايت شيئا الا ورايت اللّه قبله من چيزى را نديدم مگر آنكه خدا را پيش از او ديدم .

خلاصه ؛ اخبار درباره شهود خدا جدا فراوان است و آن روايات به حد استفاده يا تواتر رسيده است .

و مراد از رويت در قرآن و روايات ، قوت علم حاصله به دليل و برهان نيست ؛زيرا چنين علمى فكرى و حصولى است نه علم شهودى .

و اخبار زياد ديگرى در اين باره اين است كه چنين علمى ، معرفت حقيقى نمى باشد چه برسد به اينكه آن را رويت و شهود ناميد؛ بنابراين مطلوب و مقصود ما ثابت شد و الحمدم .

فصل چهارم : بعد از اثبات امكان شهود خدا طريق وصول و دستيابى به اين كمال چيست ؟

در پاسخ مى گوييم : از آنجا كه همانا اين حقايق نسبت به آنچه كه در اين نشئه مادى و نفس بدنى است ، نسبت باطن به ظاهر مى باشد و هر خصوصيت وجودى متعلق به ظاهر، در واقع متعلق به باطن است و خود آن با معرض و بالتبع است ؛ لذا ادراك ضروريى كه نفس نسبت به خودش دارد، اولا و در واقع ، متعلق به باطن است و به عرض و تبع آن ، متعلق به خود نفس ‍ مى باشد.

پس حقيقتى كه در باطن نفس است ، نزد خود نفس ، مقدم تر و بديهى تر مى باشد از بعد ادراك از خود نفس و آنچه كه در باطن اين باطن است از آن هم پيشتر و روشن تر است و همين طور ادامه دارد تا اينكه به حقيقتى مى رسد لذا براى آن دوم و غيرى متصور نمى شود و هيچ دفع كننده و منع منع كننده اى نسبت به ادراك آن وجود صرف قابل تصور نيست و البته اين برهانى تمام و غيرقابل دفع و رد است .

و همچنين آشكار مى گردد كه وصول هر موجودى به كمال حقيقى خود، مستلزم فناى آن موجود است ؛ چون وصول به كمال حقيقى مستلزم فنا قيود و حدود آن در ذاتش يا در عوارضش فقط مى باشد و بر عكس اين نيز صحيح است ؛ يعنى فناى هر موجودى مستلزم بقاى حقيقت آن موجود به تنهايى است . خداوند متعال مى فرمايد:

كل من عليها فان * ويبقى وجه ربك ذوالجلال و الاكرام (45)

هرچه بر( زمين ) است فانى شونده است و ذات باشكوه و ارجمند پروردگارت باقى خواهد ماند.

پس كمال حقيقى هرممكن الوجودى ، همان چيزى كه او در او فانى گردد؛ و كمال حقيقى براى انسان نيز همان مطلق شدن و رهايى از همه قيدها و در او فانى شدن است كه البته براى انسان غير از آن ، هيچ كمالى نمى باشد.

و همانا در برهان سابق گذشت كه شهود انسان ذات خود را، كه عين ذات خود مى باشد و از آنجا كه به تحقيق انسان فانى مى گردد، پس از انسان خود شاهد خود نيست و اگر مى خواهى بگو همانا حقيقت او همان شهود نفس ‍ خود مى باشد در حالى كه انسان فانى است . اين نكته را خوب تحويل بگير!

پس كمال حقيقى براى انسان ، همان وصول او به كمال حقيقى خويش ، از نظر ذاتى و عوارض ذاتى است يا وصول او به كمال نهايى خود، از نظر ذات و وصف و فعل مى باشد كه همان فناى ذاتى و فناى وصفى وفناى فعلى در حق سبحان است كه از آن تعبير به توحيد ذاتى و اسمى و فعلى مى شود ( وحده ، وحده ، وحده و اين مقام عبارت است از اينكه انسان در اثر اين شهود در مى يابد كه هيچ ذاتى و وصفى و فعلى ، جزيراى خداوند سبحان - آن هم به گونه اى كه شايسته و لايق مقام قدس حضرتش باشد - باشكوه باد عظمتش - براى ديگر وجود ندارد. البته بدون اينكه اين مساءله به حلول و اتحاد منجر گردد، كه خداوند متعال از اين هردو، برى و پاك است .

فناى ذاتى به اين معنا نيست كه انسان نابود شود، نابودى و نيستى و زوال نقص است نه كمال ؛ در حالى كه عالى ترين درجه ولايت انسانى ، همان فناى ذاتى است نه كمال است . فناى ذاتى را جز ذات اقدس اله نبيند؛ نه خود را، نه صفت خود را و نه فعل خود را و نه ديد و عرفان خود را و نه خلوص نيت و اخلاص خود را!

هنگامى كه قرآن و سنت را مورد بررسى و تتبع قرار مى دهيم و تاءمل كافى در آنها مى نماييم ، اين مطلب را در مى يابيم كه همانا معيار ثواب و عقاب ، همانا اطاعت و فرمان بردارى يا تمرد و سرپيچى و عناد است . پس از مسلمات حاصله از قرآن و سنت اين است كه صدور گناهان حتى گناهان كبيره از كسى كه از روى عدم آگاهى و يا جارى مجراى جهل و ناآگاهى ، صورت گيرد، موجب عقاب و مجازات نمى گردد. همچنين انجام عبادات و طاعات اگر براى تقرب به خدا و اطاعت از او نباشد، ثوابى به آن تعلق نمى گيرد مگر اينكه آن اطاعت از چيزيهاى باشد كه انقياد و فرمان بردارى لازمه ذات آنها گردد كه در اين صورت ثواب و پاداش به آن تعلق خواهد گرفت مثل بعضى از فضيلتهاى شريف اخلاقى .

و ميزان و معيار بنابر حكم عقل ، همانا انقياد و سر فرود آوردن براى حق يا عناد با آن است ؛ اين است غير اين نيست .

و از آنجا كه همانا سعادت و شقاوت بر محور اين دو امر است ؛ پس اين انقياد يا عناد، به حسب مراتب ، داراى عرصه گسترده اى است . و از اينجا روشن مى شود كه سعادت براى اهل دين حق ، همان كمال آن است و اما مطلق سعادت مختص اهل دين حق نيست بلكه ديگران نيز از آن بر خوردارند به شرطى كه اطاعت پذيرى و فرمان بردارى داشته باشند و از عناد لجاجت - به حسب مرتبه - برى باشند. و اين همان چيزى است كه عقل به آن حكم مى كند و از شرع نيز اين مطلب به دست مى آيد؛ پس همانا شرع ، حدود آنچه را كه عقل به آن حكم مى كند، تعيين مى نمايد. همانطور كه در حديث مشهور از پيامبر صلى اللّه عليه و آله نقل شده كه فرمودند:

بعثت لاتمم مكارم الاخلاق .

من براى كامل كردن مكارم اخلاق مبعوث شده ام .

و همچنين در روايتى آمده كه كسرى به خاطر عدل و حاتم طائى به خاطر جمود و بخشش كه داشتند، عذاب نخواهند شد

بيشتر آيات قرآنى به كسانى وعده مى دهد كه دليل و بينه براى ايشان اقامه شده و اتمام حجت به عمل آمده و آيات قرآن كفر را مقيد به جحود و عناد دانسته است .

خداوند متعال مى فرمايد:

والذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب الجحيم . (50)

و كسانى كه كفر ورزيدند و آيات ما را دروغ انگاشتند، آنان اهل دوزخ اند.

ليهلك من هلك عن بينه ويحيا من حى عن بينه (51)

تا كسى كه (بايد) هلاك شود، با دليلى روشن هلاك گردد و كسى كه (بايد) زنده شود، با دليلى واضح زنده بماند.

و خلاصه اينكه ؛ تنها معيار و ملاك در سعادت و شقاوت و ثواب و عقاب ، همانا سلامت قلب و صفاى نفس است .

خداوند سبحان مى فرمايد:

يوم لاينفع مال و لا بنون الا من اتى اللّه بقلب سليم . (52)

روزى كه هيچ مال و فرزندى سود نمى دهد، مگر كسى كه دلى پاك به سوى خدا بياورد.

يوم تبلى السرائر. (53)

آن روز كه رازها (همه ) فاش شود.

و اين روش همان چيزى است كه همه اديان الهى در تربيت مردم آن را به كار گرفته اند و اين مرام از سليقه ها و آنچه به آن فرا مى خوانند، مسلم و قطعى به نظر مى آيد و اين همان چيزى است كه حكماى الهى از پيشينيان مى بينند.

و اما روش شريعت اسلام در اين رابطه روشن تر است - غير از آنكه در اواخر فصل دوم گذشت كه ، دعوت به سعادت با تمام امكانات مى كرد، اين مطلب را در اين فصل بر آن مى افزاييم كه (همانا معرفت به پروردگار از طريق معرفت نفس ، نزديك ترين راه و كامل ترين نتيجه مى باشد؛ براى اينكه اين طريق قوى تر است و تاكيد بيشتر را از آن خود ساخته است . و براى همين است كه قرآن و سنت اين هدف را مد نظر قرار داده اند.

با هر زبان ممكنى كه شده به اين قصد دعوت مى نمايند. خداوند سبحان مى فرمايند:

يا ايها الذين امنوا اتقوا اللّه و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا اللّه ان اللّه خبير بما تعملون و لا تكونوا كالذين نسوا اللّه فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون . (54)

اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا پرو داريد؛ و هر كسى بايد بنگرد كه براى فرداى خود از پيش چه فرستاده است ؛ و باز از خدا بترسيد. در حقيقت ، خدا به آنچه مى كنيد آگاه است . و چون كسانى مى باشيد كه خدا را فراموش كردند و او (نيز) آنان را دچار خود فراموشى كرد؛ آنان همان فاسقانند.

و اين آيه همچون عكس نقيض است براى اين فرمايش پيامبر صلى اللّه عليه و آله كه بين شيعه و اهل سنت ، حديث مشهورى است : من عرف نفسه عرف ربه او: فقد عرف ربه هر كس خود را شناخت ، خدايش را هم شناخت ، يا: پس به تحقيق خدايش را شناخت .

خداوند سبحان مى فرمايد:

يا ايها الذين امنوا عليكم انفسكم لا يضركم من ضل اذا اهتديتم . (55)

اى كسانى كه ايمان آورده ايد، به خودتان بپردازيد؛ هرگاه شما هدايت يافتيد، آن كس كه گمراه شده است به شما زيانى نمى رساند.

و اما اينكه چرا معرفت و سير انفسى از سير آفاقى ، بهتر است شايد از اين جهت باشد كه معرفت نفس عادتا خالى از اصلاح اوصاف و اعمال نفس ‍ نيست به خلاف معرفت آفاقى ؛ توضيح اينكه : نافع بودن معرفت آيات به طور كلى براى اين است كه معرفت آيات به خودى خود آدمى را به خداى سبحان و اسماء و صفات و افعال او آشنا مى سازد و مى فهماند كه خداوند متعال زنده اى است فناناپذير و قادر دانايى است كه قدرتش مشوب به عجز و دانائيش آميخته با جهل نيست و اينكه خالق و ملاك هر چيزى خداى تعالى است ، اوست كه پرورش دهنده و مراقب اعمال هر فردى است ، خلق را آفريده بدون اينكه حاجتى به آنها داشته باشد و خلقش صرفا براى اين بود كه به هر يك از آنها به مقدار استحقاق و قابليتش انعام كند، آنگاه در روز جمع و قيامتى كه در شبهه اى نيست همه را جمع نموده ، كسانى را كه بدى كرده اند به عمل بدشان جزا داده و كسانى را كه احسان كرده اند به نيكى پاداش دهد...

پس خلاصه سخن ما اين شد كه : نظر و سير در آيات انفسى و آفاقى و نتيجتا آشنا شدن به خداى سبحان از نظر اينكه حيات ابدى انسانى را در نظر مجسم مى سازد و نيز از اينكه اين حيات بستگى تمام به توحيد و نبوت و معاد دارد، از اين رو آدمى را به تمسك به دين حق و شريعت الهى هدايت مى نمايد و در اين هدايت هر دو طريق يعنى سير از طريق آفاق و از طريق انفس ، موثر و در راهنمائى به دين و ايمان و تقوى ، هر دو شريك و هر دو نافعند، جز اينكه نظر و سير در آيات انفس نافع تر است ... تنها و تنها سير انفسى است كه نتيجه اش معرفت حقيقى معرفت است و اين معنا با فرمايش امير المومنين عليه السلام در روايت مورد بحث كه فرمود: معرفت به نفس نافع تر از معرفت آفاقى است ، منافات ندارد؛ زيرا اينكه امام معرفت به نفس نافع تر از معرفت آفاقى است ، منافات ندارد؛ زيرا اينكه امام معرفت به نفس را از ديگرى مهمتر شمرده و نفرمود تنها راه به سوى حقيقت و به سوى پروردگار همانا سير انفسى است ، براى اين بود كه عامه مردم سطح فكرشان آن اندازه بالا نيست كه بتوانند اين معناى دقيق را درك كنند؛ عامه مردم خدا را از همين طريق آفاقى مى شناسند؛ قرآن كريم و سنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و همچنين سيره طاهره آن جناب و اهل بيت اطهارش ‍ اين طريقه را پذيرفته و ايمان كسى را كه ايمانش را از ناحيه سير آفاقى كسب كرده ، قبول نموده و عامه را در پيمودن اين طريقه تخطئه نكرده است و اين نظر و سير، نظرى است شايع در بين متشرعه مومنين ، پس طريقه سير آفاقى و انفسى هر دو نافع اند، ليكن دومى نفعش تمام تر و بيشتر است . (58)

با اينكه معرفت و شناخت خدا اگر هم محال باشد، منظور محال بودن به روش فكرى و علم حصولى است نه شناخت شهودى و حضورى ؛ حتى بر فرض اگر اين را هم بپذيريم منظور احاطه تام پيدا كردن بر خداست كه چنين چيزى امكان پذير نيست .

اما شناخت به اندازه طاقت و امكان انسان ، امكان پذير مى باشد. اين نكته را خوب تحويل بگير!

و خلاصه اينكه ؛ معرفت نفس ، بهترين و نزديك ترين راه وصول به كمال است و در اين هيچ شكى نيست اما سخن در اين است كه كيفيت و روش ‍ سير و حركت در اين مسير چيست .

پس به تحقيق ، بعضى چنين پنداشته اند كه كيفيت سير از اين راه ، از نظر شرع روشن و بيان نشده ، حتى بعضى از نويسندگان ادعا كرده اند كه اين روش سير و سلوك در اسلام همچون رهبانيت در دين مسيح است كه نصارى از خودشان در آورده اند و بدعت است و خداوند چنين حكمى را نفرستاده و آن را هم از آنان نخواهد پذيرفت ؛ زيرا خداوند سبحان مى فرمايد:

رهبانيه ابتدعوها ما كتبناها عليهم الا ابتغاء رضوان اللّه فما رعوها حق رعايتها. (59)

و ترك دنيايى كه از پيش خود در آوردند ما آن را بر ايشان مقرر نكرديم مگر براى آن كه كسب خشنودى خدا كنند، با اين حال آن را چنانكه حق رعايت آن بود منظور نداشتند.

و كل اين مطالب براساس آن چيزى است كه ذكر شد و همانا مراد از اين روشها، همان عبور و وصل است به هر شكل ممكن كه مى باشد و همچنين راه و روشهايى كه از غير مسلمانان كه از حكماى متاله و اهل رياضت به شمار مى آيند همين است ؛ اين مطلب با مراجعه به كتابها يا روشهايى كه از آنان نقل شده ، آشكار مى گردد لكن حقيقت چيزى است كه از اهل حق آن را قبول دارند و از قرآن و سنت نيز به دست مى آيد اين است كه همانا شريعت اسلام به هيچ عنوان اجازه توجه به غير خداى سبحان را براى اهل سلوك نمى دهد و تمسك به غير خداى سبحان را روا نمى داند مگر راهى كه خود شريعت به لزوم و به كارگيرى آن فرمان داده است و همانا شريعت اسلام كمترين ذره نيز در بيان احكام سعادت و شقاوت فرو گذارى نكرده و هيچ چيزى را كه در سير الى اللّه براى سالكان لازم است فرو نگذاشته است ، خواه آن چيز كم اهميت باشد يا مهم و بزرگ ؛ پس هر كسى در گروه عمل خويش است و بر اساس آن نيز حسابرسى خواهد شد.

خداوند سبحان مى فرمايد:

و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى ء.(60)

اين كتاب را كه روشنگر هر چيزى است برتو نازل كرديم .

و لقد ضربنا للناس فى هذا القران من كل شى ء (61) .

و به راستى در اين قرآن براى مردم از هر گونه مثلى آورديم .

قل ان كنتم تحبون اللّه فاتبعونى يحببكم اللّه (62) .

بگو اگر خدا را دوست داريد؛ از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد.

لكم فى رسول اللّه اسوه حسنه (63) .

براى شما در (اقتدا به ) رسول خدا سر مشقى نيكوست

و خلاصه اينكه : شرع كيفيت سير و سلوك از راه نفس را به هيچ عنوانى فرو گذار و اهمال نكرده است .

بيان مطلب از اين قرار است كه عبادت سه گونه تصور مى شود:

يك گونه آن عبادت به طمع بهشت ، گونه دوم آن عبادت به خاطر ترس از جهنم است و گونه سوم آن عبادت براى خود خداست نه به خاطر ترس از جهنم و نه به طمع دست يافتن به بهشت .

و غير از گونه سوم ، آن دو گونه ديگر از آنجا كه هدفش دستيابى به راحتى و رهائى از عذاب است ، پس رعايت و هدف نهائى آن نيز تحقق خواهش ‍ نفسانى خواهد بود.

پس توجه در چنين عباداتى به خداى سبحان ، فقط براى دستيابى به خواهش نفسانى است و در آن عبادات ، حق سبحان را واسطه رسيدن به در خواست هاى نفسانى خود ساخته است . و واسطه از آن لحاظ كه واسطه است مقصود بالذات نمى باشد و تنها با لعرض مى تواند باشد؛ پس چنين عباداتى در حقيقت چيزى جز عبادات شهوت نفسانى نيست و فقط قسم سوم كه عبادت حقيقى به شمار آيد و از اين عبادات با تعبيرهاى گوناگونى ياد شده است : در كتاب كافى شيخ كلينى ، به طور مسند از هارون ، از حضرت ابى عبداللّه عليه السلام روايت شده كه فرمود: العباد ثلاثه : قوم عبدواللّه - عزوجل - خوفا، فتلك عبادة العبيد؛ و قوم عبدواللّه - تبارك و تعالى - طلبا للثواب ، فتلك عبادة الاجراء؛ و قوم عبداللّه - عزوجل - حباله فتلك عبادة الاحرار وهى افضل العبادة ؛ (64)عبادت كنندگان سه گروه اند: گروهى خدا را از روى بيم ترس مى پرستند كه اين عبادت بردگان است ؛ گروهى هم خداوند متعال را براى به دست آوردن ثواب مى پرستند كه اين عبادت مزدوران واجرت گيرندگان است ، و گروهى خداوند - عزوجل - را به خاطر محبت ( به آن محبوب بى نظير) پرستش مى كنند كه اين عبادت آزادگان است كه از بر ترين نوع عبادات به شمار مى آيد.

و در نهج البلاغه آمده است : ان قوما عبدواللّه رغبة فتلك عبادة التجار و ان قوما رهبة فتلك عبادة العبيد وان قوما عبدواللّه شكرا فتلك عبادة الاحرار؛ مردمى خدا را به اميد بخشش پرستيدند، اين پرستش بازرگانان است و گروهى او را از روى ترس عبادت بردگان گروهى وى را براى سپاس ‍ آزادگان است . (65)

پس نهايت و غايت خلقت جن و انس و وجود و كمال آنها، همان پرستش  كردن خداوند سبحان است . يعنى فقط توجه به خدا داشتن و البته خود توجه نيز واسطه است و مقصود ذاتى نيست . پس خود حضرت سبحان غايت و هدف اصلى آنهاست ؛ و لذا در روايات عبادت در اين آيه را به معرفت تفسير كرده اند.

و خداوند سبحان مى فرمايد: و قضى ربك الا تعبدوا الا اياه ؛ (69) و پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستيد.

و الحى لا اله الا هو فادعوه مخلصين له الدين ؛ (70) اوست (همان ) زنده اى كه خدايى جز او نيست ؛ پس اورا در حالى كه دين (خود) را براى وى بى آلايش گردانيده ايد بخوانيد. و همين طور حب نيز كشش نفس به سوى زيبائى است از آن لحاظ كه او زيبا است . و جمال و زيبائى مطلق نزد خداوند سبحان است . خداوند متعال مى فرمايد: قل ان كنتم تحبون اللّه فاتبعونى ؛ (71) بگو: اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد.

والذين امنوا اشد حبا اللّه (72) كسانى كه ايمان آورده اند، به خدا محبت بيشتر و شديدترى دارند

وبه اصل بحث برمى گرديم و مى گوييم : از آنجا كه عبادت - و آن همان توجه به خداوند سبحان است - بدون معرفت تحقق پيدا نمى كند، گر چه اين عبادت نيز مقدمه و زمينه معرفت است ، اما به آن جاى آوردن عبادت حقيقى ، نياز به سير در معرفت دارد. و اگر چه عبادت و معرفت ، اگر چه عبادت و معرفت ، متلازم يكديگرند همانطور كه در روايت اسماعيل بن جابر به نقل از امام صادق عليه السلام آمده كه حضرت فرمود: العلم مقرون بالعمل ؛ فمن علم عمل ومن عمل علم ، (74)علم و عمل قرين و همنشين يكديگرند؛ پس هر كس دانست عمل كرد به علم دست يافت . و به عبارت ديگر؛ لازم است عبادت از روى معرفت انجام پذيرد و تا اينكه معرفت انجام معرفت انجام پذيرد و تا اينكه معرفت آفرين گردد، همانطور كه در فرمايش رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله آمده كه فرمود: من عمل بما علم ، رزقه اللّه علم مالم يعلم ؛ هركس به آنچه كه آگاهى يافته عمل نمايد، خداوند اگاهى به امورى را كه نمى داند، روزى او مى گرداند.

. و خلاصه كلام اينكه ؛ اين چنين معرفتى كه محتاج به عمل است ، دستيابى به آن به دو شكل قابل تصور است :سير آفاقى و سير انفسى ،. و سير آفاقى همان تفكر و تدبر و نظر كردن به موجودات آفاقى است كه از خارج از نفس انسان است از قبيل مصنوعات الهى و نشانه هاى خداوند متعال در آسمان و زمين ؛ تا اينكه اين سير آفاقى موجب يقين به خدا و اسماء و افعال الهى گردد؛ زيرا اين موجودات و مخلوقات ، آثار و دليل هاى وجود خداوند هستند. و علم به دليل ، ضرورتا موجب علم به مدلول مى شود.

و سير انفسى همان رجوع به نفس و بازگشت به خويش و شناخت خداوند سبحان ، از طريق معرفت نفس مى باشد؛ زيرا نفس از نظر وجودى ، به طور كامل و محض ، غير مستقل است و شناخت موجود مستقلى كه مقوم اوست ، از او قابل انفكاك نيست يا مى توان گفت اين دو معرفت از يك نظر، يكى هستند.

پس براى رسيدن به اين هدف ، دو طريق - سير آفاقى و سير انفسى - وجود دارد اما حقيقت اين است كه آفاقى به تنهايى موجب دستيابى به معرفت حقيقى و عبادت حقيقى نمى گردد؛ زيرا همانا شناخت موجودات آفاقى از آن لحاظ كه آثار و نشانه هاى خداوند هستند، فقط سبب علم حصولى به وجود آفريدگار و صفات او مى گردد. و اين چنين علمى متعلق به قضيه اى است كه داراى موضوع و محمول باشد و اين هر دو از مفاهيم به شمار مى آيند. و به تحقيق برهان اقامه شده كه خداوند سبحان وجود محض ‍ است و ماهيتى براى او وجود ندارد؛ پس دخول او در ذهن محال است ؛ براى اينكه هر چه كه به ذهن وارد مى شود بايد داراى ماهيت باشد و هر ماهيتى هم در ذات خود خالى از وجود ذهنى يا وجود خارجى است تا بتواند هم در ذهن و هم در خارج ، موجود گردد و چنين امرى در مورد خداوند مصداق ندارد؛ پس هر چه را كه ذهن وضع مى كند و تصور آن را واجب مى داند و حكم مى كند بر آن به وسيله محمولاتى از اسماء و صفات ، پس البته همه اين ها غير آن خداى سبحان خواهد بود. و در كتاب توحيد شيخ صدوق ، طى روايت مسندى از عبدالا على به نقل از امام صادق عليه السلام ، به اين مساله اشاره شده كه حضرت فرمود:

و من زعن انه يعرف اللّه بحجاب او بصوره او بمثال ، فهو مشرك ؛ لان الحجاب و الصوره و المثال غيره و انما هو واحد موحد فكيف يوحد من زعم انه عرفه بغيره ؟! انما عرف اللّه من عرفه باللّه ؛ فمن لم يعرفه به ، فليس ‍ يعرفه ؛ انما يعرف غيره . ليس بين الخالق و المخلوق شى ء، و اللّه خالق الاشياء لا من شى ء، يسمى باسمائه ، فهو غير اسمائه و الاسماء غيره والموصوف غير الواصف . فمن زعم انه يومن بما لايعرف ، فهو ضال عن المعرفه . لايدرك مخلوق شيئا الا باللّه ، و اللّه خلو من خلقه و خلقه خلو منه . (75)

هر كه گمان نمايد كه خدا را مى شناسد به حجاب و واسطه ميان او و خلائق يا به صورت عقلى يا به مثال خيالى ، مشرك است ؛ زيرا حجاب و صورت و مثالى كه قرار داده غير اوست و جز اين نيست كه خداوند يگانه اى است كه او را به يگانگى پرستيده اند؛ پس چگونه او را به يگانگى ياد نموده آن كه گمان مى كند كه او را به غير او شناخته و هر كه خدا شناس شده خدا را به خدا شناخته ؛ پس هر كه او را به خودش نشناخته چنان نيست كه او را بشناسد بلكه غير او را مى شناسد و خدا آفريننده چيزهاست نه از چيزى ؛ پس به نام هاى خود ناميده شده و آن جناب غير نام هاى خود است و نام ها غير اوست و موصوف غير و وصف است ؛ پس هر كه بپندارد كه ايمان دارد به آنچه نمى شناسد گمراه از معرفت است و هيچ آفريده اى چيزى را در نيابد مگر به خدا و شناخت خدا به دست نمى آيد مگر به خدا و خدا از خلقش خالى و خلقش از او خالى اند.

پس مستلزم علم به چيزى ، علم به چيز ديگر بودن ، موجب اتحاد بين دو چيزى مى شود و از آنجا كه اين دو، دو چيز فرض شده اند، پس در آن دو، يك جهت اتحاد و يك جهت اختلاف وجود خواهد داشت . پس هر كدام از آنها، مركب از دو جهت خواهد بود و حق سبحان واحدى است بسيط الذات كه هيچ گونه تركيبى در او وجود ندارد؛ پس ممتنع است كه با چيزى ديگرى شناخته شود و به اين امر امام عليه السلام اشاره فرموده كه ليس ‍ بين الخالق و المخلوق شى ء... و فرمايش ديگرش فمن زعم انه يومن بما لايعرف ، فهو ضال عن المعرفه ... و اين دو عبارت همچون نتيجه گيرى است از فرمايش پيشين ايشان كه فرموده اند: انما عرف اللّه من عرفه باللّه ...؛ و فرمايش ايشان كه فرمودند: لا يدرك مخلوق شيئا الا باللّه ؛ مخلوق هيچ چيزى را نمى فهمد مگر به وسيله خداوند متعال ، به منزله برهانى است بر آن كه هر چيزى به وسيله خدا، كه نور آسمان ها و زمين است ، شناخته شده ؛ پس چگونه خود خدا به وسيله چيز ديگر شناخته مى شود؟!

براى اينكه خداوند متعال متقوم هر چيزى است و ذات او متقوم به چيز ديگرى نيست و علم به غير مستقل از نظر ذاتى ، بعد از علم به مستقلى است كه قوام بخش اوست ؛ زيرا همانا وقوع علم لزوما استقلال در معلوم را اقتضاء مى كند؛ پس علم به غير مستقل ، همانا به تبع و دنبال مستقلى است كه با او معيت دارد؛ اين مطلب را خوب تحويل بگير! و از آنجا كه اين سخن ممكن است پندار حلول يا اتحاد را در برداشته باشد - كه خداوند متعال از چنين پندارى پاك است - حضرت عليه السلام به دنبال آن فرمايش ، فرمودند: و اللّه خلو من خلقه و خلقه خلو منه .

و حاصل بحث اينكه هيچ طريقى جز طريق معرفت نفس ، موجب پيدايش ‍ معرفت حقيقى نمى گردد.

و اما راه معرفت نفس ؛ پس نتيجه آن معرفت حقيقى است و مقصود از آن اين است كه انسان فقط توجه به خداوند سبحان نمايد و از هر مانعى كه انسان را به خود مشغول مى سازد دست بردارد و به معرفت نفس پردازد تا اينكه نفس خود را آن طوركه هست مشاهده نمايد و نياز ذاتى آن را به خداوند سبحان دريابد. و هر كس كه به چنين مقامى دست يابد، مشاهده او از مشاهده مقومش كه خداست ، جدا ناپذير خواهد بود همان طور كه قبلا اين مطلب روشن شده است . پس زمانى كه خداوند سبحان را مشاهده كرد، آن وقت خدا را خواهد شناخت با يك معرفت بديهى و روشن . سپس حقيقتا نفس و خويشتن خويش را به وسيله او خواهد شناخت ؛ براى اينكه نفس او عين ربط و وابستگى به خداى سبحان است و آنگاه هر چيزى را به وسيله خداوند متعال شناسائى خواهد كرد

! پس سخن را بيش از اين طول نمى دهيم و حاصل بحث اينكه زمانى كه انسان پروردگارش را مشاهده مى كند، او را مى شناسد و نفس خود را هم مى شناسد و هر چيزى را توسط خدا مى شناسد و در همين موقع است كه آن توجه عبادى در موقعيت خود قرار مى گيرد و محل و مقام خود را مى يابد؛ زيرا بدون اين مشاهده ، تمام توجهات ما به سوى خدا جز يك تصور ذهنى از چيزى نخواهد بود و اين مفهوم تصور شده و صورت ذهنى و همچنين مصداق محدودى كه براى آن پنداشته شده غير خداوند سبحان خواهد بود؛ پس معبود اين چنين مقصود حقيقى نخواهد بود.

و اين وضعيت عبادت غير عارفان از علماى الهى است و پذيرش اين نحو عبادت - با توجه به شناختى كه از شان عبادت واقعى پيدا كردى - فقط از فضل خداوند متعال است .

خداوند سبحان مى فرمايد:

و لولا فضل اللّه عليكم و رحمته ما زكا منكم من احد ابدا(79)

و اگر فضل و رحمت خدا نبود هرگز كسى از شما پاك نمى ماند.

و اين برخلاف عبادت عارفان مخلص الهى است ، پس همانا عارفان در عبادتشان به مفهوم توجه مى كنند و نه به مصداق مفهوم بلكه فقط به پروردگارشان متوجه مى شوند - جلت عظمته و بهر سلطانه - خداوند سبحان مى فرمايد:

سبحان اللّه عما يصفون * الاعباد اللّه المخلصين (80)

خدا منزه است از آنچه در وصف مى آورند به استثناى بندگان مخلص و پاكدل خدا.

و از اينجا روشن مى شود كه همانا مراد از مخلصين كسانى اند كه براى خداوند سبحان ، پاك و خالص گشته اند؛ پس هيچ حجابى بين ايشان و خدا و جود ندارد وگرنه وصف كردن آنان نسبت به خداوند سبحان مطابق واقع نخواهد بود.و حجاب همان خود خلق هستند همانطور كه سرور ما امام كاظم عليه السلام فرموده اند: لاحجاب بينه و بين خلقه الاخلقه هيچ حجابى بين خدا و خلق خدا نيست به جز مخلوقاتش . پس اين بندگان خالص شده خلق را نمى بيند و فقط خداوند سبحان را مى طلبند.

. حاصل كلام اينكه همانا از طريق معرفت نفس مى توان به اين هدف دست يافت و معرفت نفس نرديكترين راه هاست . و اين راه همان انقطاع از غير خدا و توجه به خداوندسبحان در سايه معرفت نفس است ؛ همانطور كه حضرت فرمودند: ليس بينه و بين خلقه حجاب الاخلقه ؛ فقد احتجب بغير حجاب محجوب واستتر بغير ستر مستور ؛ بين او وخلقش ‍ حجابى جز خود آن نيست ؛پس در حجاب است بدون اينكه حجابى داشته باشد و در پرده است بدون اينكه پرده اى براو باشد.

و براى تحقق آنها به وسيله اعمال و عبادات مجاهدت نمايد و با فكر و عبرت گرفتن اين امر را تقويت نمايد تا اينكه انقطاع براى نفس و توجه كامل پيدا كردن به خداوند سبحان ، تحقق يابد و در اين هنگام درخشش از غيب نمودار مى شود و به دنبال آن ، چيزى از نفحات الهى وجذبه هاى ربانى رخ مى دهد و موجب محبت وصعود مى شود و اين همان ذكر است .آنگاه بارقه اى دائمى مى درخشد و جذبه اى پديدار مى گردد و به شوق منتهى مى شود تا اينكه سلطان محبت در دل استقرار مى يابد و ذكر بر نفس چيره مى گردد، پس خداوند متعال تمام وجود او را در بر مى گيرد و امر پايان مى يابد و ان الى ربك المنتهى (82)و به طور يقين پايان همه امور به سوى پروردگار توست .

قسيم بندگان به سه گروه:

گروه اول : مردم عادى 

پس هر گاه يكى از عامه مردم را تصور نماييم كه دنيا و جلوه هاى فريبنده آن مطلوب و دلخواه اوست و شب را به روز مى رساند در حالى كه در تدبير معاش فرد است كه چگونه خريد و فروش نمايد؟و كجا برود؟ و به چه كسى ملاقات نمايد؟ وقتى صبح مى شود، او تمام همت و تلاش خود را براى اداره كارهاى روزانه اش و اصلاح امور دنيوى خود به كار مى گيرد. و هنگامى كه اين شخص ، نداى دعوت كننده خدا را بشنود كه هشدار دهنده و بشارتگر است و او را به مغفرت الهى و رضوان و بهشت هايى كه داراى نعمتهاى دائمى است بشارت مى دهد و از آتش جهنم كه هيزم آن مى باشد مى ترساند. پس كوتاهى همت چنين كسى و تلاش او فقط براى سير ساختن شكم و سيراب نمودن خود باعث مى شود هيچ فرصتى براى غور و بررسى در آيات الهى مى آورد و كارهاى شايسته اى كه با دنيا طلبى او تزاجم مى باشد؛ براى همين نيز مى بينى عمل او گفتارش نمى سازد و عملش ‍ برايش تضاد مى باشد؟! مى بينى چنين كسى مى گويد: (خداوند شنوا و بيناست با اين حال به هر گناهى دست مى يازد واجبات را ترك مى كند؟!

پس اين گروه يك دسته از مردم هستند و آن هم مقام آنهاست در بعد علم و عمل .

گروه دوم : زاهدان و عابدان 

و حال اگر يكى از زاهدان و عابدان را تصور كنيم - و آنان كسانى اند كه با نظر عبرت آميز به فناى دنيا و جلوه هاى فريبا و دلربا و ناپايدار آن مى نگرند و براى زهد و عبادت ، مستعد و آماده اند - كه هرگاه يكى از آنان نداى دعوت كننده اى را بشنود كه مردم را به دل كند از جلوه هاى فريبند دنيا و خواهشهاى نفسانى دنيوى و رو آوردن به عبادت خدا، فرامى خواند تا از اينكه عذابى دردناك نجات پيدا كند به نعمت هميشگى نايل گردد و به ملكى كه فرسودگى در آن راه ندارد دست يابد ، در اين خال ترس و خشيت خدا در اين زاهد استقرار مى يابد و مرگ نصب العين او مى گردد؛ پس ‍ محبت دنيا و تلاش وهمى براى او جز دست برداشتن از دنيا يا انجام دادن عمل صالح براى خشنودى خداى نيست ، دورى مى گزيند و تقوى مى ورزد. و همه اين كارها به طمع بهشت و نعمت جاويدان و ترس از عذاب هميشگى صورت مى پذيرد.

گروه سوم : عارفان و مشتاقان 

و هنگامى كه يكى از محبان و مشتاقان را تجسم مى كنيم - و او همان كسى است كه بارقه محبت تمام وجود او را فرا گرفته و جذبه شوق ، او را به سوى لقاءاللّه جذب كرده و اركان و جودش را درهم شكسته و اندرونش را پرسشان ساخته و دلش را شعله ور نموده و عقلش را ربوده و دل از دنيا و رزق و برق آن برگرفته و همتش را براى دستيابى به نعمتهاى اخروى صرف

نكرده است - مى بينيم اين محب چيزى جز خود محبوب كه خداوند متعال است وجود ندارد. آرى چنين شخصى وقتى مى شنود كه خداوند سبحان به بندگانش مى فرمايد: فلاتعرنكم الحياة الدنيا ولا يعرنكم باللّه الغرور (84)پس زندگى دنيا شما را نفريبد شيطان فريبكار به ( كرم ولطف ) خدا مغرورتان نسازد.

و مى فرمايد: انماالحياة الدنيا لعب و لهو زندگى اين دنيا تنها بازيچه و سرگرمى است

فصل پنجم : درباره آنچه كه انسان به كمال خويش نائل مى شود


اين فصل توضيح گونه اى است براى مطالبى كه در فصل دوم بيان شد مى گوييم : به تحقيق دانستى كه همانا كمال انسان ، همان فناءهاى سه گانه اوست و به عبارت ديگر رسيدن به مقامى توحيد فعلى ، توحيد اسمى و توحيد ذاتى است و همچنين دانستى كه همانا قرب هر موجودى نيست به خداوند سبحان به اندازه حدود ذاتى و عدم هاى آن است ؛ پس واسطه هايى كه بين نشئه بدنى انسان در سير خويش به سوى خداوند سبحان ناگزير است كه از همه مراتب افعال و اسماء و ذوات عبور كند تا اينكه به مقام هاى سه گانه توحيد يعنى توحيد فعلى ، اسمى و ذاتى نايل گردد.

از آنجا كه براى انسان به كمال هيچ مرتبه اى امكان پذير نيست مگر به فناى از آن مرتبه و بقاى آن كمال در همان محل مرتبه ، پس او در هر مرتبه اى از كمال به مجرى همه انواع فيوضياتى كه بر مراتب مادون آن مرتبه تراوش  مى كند، آگاهى مى يابد و به وسيله آن تحقق پيدا مى كند تا اينكه به مقدم توحيد ذات نايل مى گردد و براى او نه اسمى مى ماند و نه رسمى و الملك يومئذللّه (98)در آن روز، پادشاهى از آن خداست .

واين برهان باتمام اختصار و ايجازى كه دارد مشتمل جميع مقامات آنان پرده بر مى دارد و براى كسى كه اهل فهم و درك است ، همين كفايت مى كند.

و اما از خصوصيات و ويژگيهاى اولياء اللّه كسى جز پروردگارشان - عزاسمه - آگاه نيست و بر آن احاطه ندارد.

كامل كننده اين بحث 

احاطه به مقامات اولياء اللّه به خصوص اسرار رازهاى آنان با خداوند سبحان ،امكان پذير نيست ؛ چرا كه ولايت كارهايشان باخود خداست و اسماء و رسوم ايشان در خدا فانى گشته است .

و خداوند سبحان مى فرمايد:

ولا يحيطون به علما (99)

و آنان به آن علم و دانشى ندارد.

و همين شرافت و افتخار براى آنان بس است كه همانا ولايت امر شان را خداوند به عهده گرفته و مربى و بشارت گرشان نيز خداوند سبحان است خداوند متعال مى فرمايد:

الاان اولياءاللّه لاخوف عليهم و لاهم يحزنون (100)

آگاه باشيد كه بر اولياء الهى نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مى شوند.

سپس خداوند سبحان در معرفى آنان مى فرمايد:

الذين امنوا و كانوا يتقون (101)

همانا كه ايمان آوردند و تقوى پيشه كرده اند.

پس اولياء اللّه در خدا فانى مى شوند و از آنها نه اسمى مى ماند و نه رسمى جز صفات و اسماى خداوند سبحان ؛ پس حجاب بر داشته مى شود؛ براى اينكه چيزى از آنان و با آنان و غير آنان جز و جه خداوند صاحب جلال و اكرام ، باقى نماند. اين مساءله را خوب درياب !

وبا اين توضيحات معناى آنچه كه در حديث درباره آوردن ملائكه نامه اى از سوى خداوند سبحان به ولى اللّه دربهشت ، روشن مى شود كه در آن نامه اين جمله آمده است : من الملك الحى القيوم الى الملك الحى القيوم !

و به تحقيق خداوند سبحان به اين اولياء اللّه وعده تقرب به خداوند را داده وآنان را (مقربين ) ناميده است ، براى همين مقربين رابه كسانى كه سبقت گرفته اند و سابقين به شمار مى آيند، معرفى فرموده است : و السابقون السابقون *اولئك المقربون (116)وسبقت گيرندگان مقدمند، آنانند همان مقزبان ( خدا).

و بقيه گيرندگان را منحصر كرده به كسانى كه خيرات انجام مى دهند پس  خداوند سبحان مى فرمايد: ثم اورنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه ومنهم مقتصد و منهم سابق بالخيدات (117)

سپس اين كتاب رابه آن بندگان خود كه (آنان را) برگزيده بوديم ، به ميراث داديم ؛ پس برخى از آنان بر خود ستمكارند وبرخى از ايشان ميانه رو، و برخى زا آنان در كارهاى نيك براي فرمان خدا پيشگام اند.

و همچنين خداوند سبحان مى فرمايد:

ان الذين هم من خشية ربهم مشفقون * و الذين هم بآيات ربهم سومنون * و الذين هم بربهم لايشركون (118)

در حقيقت ، كسانى كه از بيم پروردگارشان هراسانند و كسانى كه به نشانه هاى پروردگارشان ايمان مى آورند و آنان كه به پروردگارشان شرك نمى آوردند.

پس به تحقيق هر شرك علمى را نفى كرده ؛ تا آنجا كه مى فرمايد:

اولئك يسارعون فى الخيرات و هم لها سابقون (119)

آنانند كه در كارهاى نيك شتاب مى ورزند و آنان كه در انجام آنها سبقت مى جويند

پس اينان همان مومنان حقيقى هستند كه تكامل آنها در سايه علم به خدا و عمل براى خدا تحقق پيدا مى كند و اينان در خيرات پيشگام اند و اهل تقرب و يقين به شمار مى آيند. سپس خداوند سبحان به اين اولياء اللّه وعده داده كه پرده از دلهاى آنها بردارد و در قرآن كريم فرمود است :

كل ان كتاب الابرار لفى عليين * و ما ارداك ما عليون * كتاب مرقوم * يشهده المقربون (120)

نه چنين است ، رد حقيقت تكتاب نيكان در عليون است و تو چه دانى (عليون ) چيست ؟ كتابى است نوشته شده ، مقربان آن را مشاهده خواهد كرد. و عليون ، همان عالم علوى است

وبه اصل بحث خود برمى گرديم و مى گوييم : خداوند سبحان به اولياءاللّه وعده داده كه زندگى آنها را يعنى وجودشان را مبدل مى سازد براى همين فرموده است :

اومن كان ميتا فاحييناه وجعلناه له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها (132)

آياكسى كه مرده (دل ) و زنده اش گردانيديم و براى او نورى پديد آورديم تا در پرتو آن ، در ميان مردم راه برود، چون كسى است كه گويى گرفتار در تاريكيهاست و از آن بيرون آمدنى نيست ؟

پس روشن گشت كه براى آنان زندگى است همراه با نور و روشنى ، كه به وسيله آن در بى مردم راه مى روند، يعنى با مردم معاشرت مى كنند و معاشرت نيز با قوا و حواس انجام مى پذيرد؛ پس براى آنان زندگى و حيات نورانى و حواس و قواى ربانى است

پس خداوند سبحان ، اولياء اللّه را چنين معرفى كرده است : آنان هرگز از ذكر خدا و رفتار نيك غافل نمى شوند؛ پس اينها كسانى اند كه هيچ حجابى و مانعى آنها را از ياد خداوند متعال باز نمى دارد و هيچ توجه و التفات به غير خدا ندارند، پس ايشان خالص شده اند براى خداوند سبحان . و همانا در فصل پيشين هنگام ذكر آياتى كه در حالات آنها وارد شده ، مقدارى از احوال مخلصين را بازگو كرديم . خداوند متعال مى فرمايد: سبحان اللّه عما يصفون الا عباد اللّه المخلصين . (140)

خدا منزه است از آنچه در وصف مى آورند به استثناى بندگان مخلص و پاكدل خدا.

و مى فرمايد:

كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصين . (141)

چنين (كرديم ) تا بدى و زشتكارى را از او بازگردانيم ، چرا كه او از بندگان مخلص ما بود.

و مى فرمايد:

فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين . (142)

(شيطان گفت :) پس به عزت تو سوگند كه همگى را جدا از راه به در مى برم ، مگر بندگان پاكدل و مخلص تو را.

پس به اين ترتيب روشن گشت كه همانا خداوند سبحان از هر ثنا و ستايشى منزه است جز ستايش مخلصين و همانا خداوند، بدى و زشتكارى را از مخلصين بر طرف ساخته است و به درستى كه وسوسه ابليس همه را لمس ‍ مى كند جز مخلصين را و همانطور هول و هراس رستاخيز در اثر صعقه و بى هوشى ، نفح صور، احضار همگان ، دادن كتاب و حساب و وزن كردن اعمال ، هيچ كدام شامل اين مخلصين نمى شود و اينان از همه آنها استثنا شده اند و همانا پاداش بر آنها در مقابل اعمال نيست چرا كه آنان هيچ عملى براى خود قايل نيستند؛ پس همه اينها، قسمتى از مواهب و عنايات خاص  خداوند سبحان در حق اولياء خويش است .

و از همه اين مطالب به دست آمد كه از جمله مواهب الهى در حق اولياء اللّه ، فانى ساختن آنان در افعال و اوصاف و ذواتشان مى باشد؛ پس اولين چيزى كه از آنها فانى مى گردد همان افعال و اعمال است و كمترين آنها طبق آنچه كه بعضى از علما ذكر كرده اند شش مورد است : مرگ ، زندگى ، بيمارى ، بهبودى ، فقر و ثروت . پس آنان همه اينها را از خداوند سبحان مى بينند مانند كسى كه حركتى را مى بيند ولى محرك اين حركت را مشاهده نمى كند در حالى كه مى داند محركى است . پس خداوند سبحان در مقام افعال آنان ، قيام مى كند به طورى كه گويى عمل و فعال آنها، فعل خداوند سبحان است ؛ چنانكه در كتاب كافى كلينى و توحيد صدوق در حديثى به نقل از امام صادق عليه السلام به اين مساله اشاره شده است ، در موردى كه از امام عليه السلام درباره اين آيه سوال شده است : فلما اسفونا انتقمنا منهم (145)

(پس از فانى كردن افعال اولياء اللّه ) خداوند سبحان را اوصاف و صفات آنان را فانى مى سازد و اصول اين اوصاف همانطور كه از اخبار اهل بيت عليهم السلام به دست مى آيد، پنج مورد است : حيات ، علم ، قدرت ، سمع و بصر. و خود خداوند متعال در اين پنج مورد به جاى آنها قيام مى كند و آنها را به عهده مى گيرد

پس از تحقق فناى فعلى و اسمى ، فناى ذاتى انجام مى پذيرد و خداوند متعال ذات آنان را فانى مى سازد و اسم و رسم آنان را محو مى نمايد و خود خداوند سبحان در مقام آنان مى ايستد و در آخر رساله توحيد ذكر شده كه همانا اين مقام برتر از آن است كه آن را به لفظ در آيد و اشاره اى كه لمس ‍ نمايد و همانا اطلاق مقام بر او نيز مجازى است و اين مقامى است كه خداوند سبحان در آن را به روى پيامبرش محمد صلى اللّه عليه و آله و خاندان پاكش اهل بيت عليهم السلام گشوده است . و در كتاب بحارالنوار از كافى كلينى و معانى الاخبار شيخ صدوق و نوادر راوندى با سندهاى مختلف از حضرت صادق عليه السلام و حضرت كاظم عليه السلام به نقل از پيامبر صلى اللّه عليه و آله حديثى روايت شده كه ما اين حديث را طبق الفاظ كتاب كافى در اينجا ذكر مى كنيم ، فرمود: استقبل رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله ، حاربة بن مالك بن النعمان الانصارى فقال له : كيف انت يا حارثه بن مالك ؟ فقال ؛ يا رسول اللّه مومن حقا؛ فقال له رسول اللّه عليه السلام لكل شى حقيقه فما حقيقه قولك فقال : يارسول اللّه عزفت نفسى عن الدنيا فاسهرت ليلى و اضمات هواجرى و كافى انظر الى عرشى ربى و قد و ضع للحساب و كانى انظر الى اهل الجنة يتزاورون فى الجنة و كانى اسمع عواء اهل النار فى النار؛ فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله عبد نور اللّه قلبه ، ابصرت فاثبت .

امام صادق عليه السلام فرمود: رسول خدا عليه السلام باحارثه بن مالك بن نعمان انصارى روبرو شد، حضرت فرمود: حارثه بن مالك ! چگونه اى ؟ عرض كرد: يا رسول اللّه : مومن حقيقى ام ! رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: هر چيزى را حقيقتى است ، حقيقت گفتار تو چيست ؟ گفت : يا رسول اللّه ! به دنيا بى رغبت شده ام ، شب را (براى عبادت ) بيدارم و روزهاى گرم را (در اثرهاروزه ) تشنگى مى كشم و گويا عزش پزوزدگارم را مى نگرم كه براى حساب گسترده گشته و گويا اهل بهشت را مى بينم كه در ميان دوزخ مى شنوم ؛ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فرمود: بنده اى است كه خدا را دلش رانورانى فرموده ، بصيرت يافتى ثابت باش .(158)

واگر تو در اين آيات و رواياتى كه نقل كرديم - هر چند آنچه را نقل نكرديم بيش از آن است كه تقل نموديم - يه خوبى تدبر نمايى سواز اين عبارات ، است . و اللّه الهادى والمستعان ؛ و خداوند هدايتگر و يارى كننده است . سخن را در اينجا به پايان مى رسانيم . و الحمدالله على الاتمام و على سيدنا محمدو اله الصلوه والسلام .

+ پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 9:37  توسط گروه آموزشي ديني و قرآن - فلسفه و منطق  |